مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

170

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

به دو زد و سرش از تن جدا كرد و آنگاه دستارچه را با آنچه در او بود به پيچيد و در جيب بنهاد . و بنزد مادر خود بيامد و ماجرا بر او بيان كرد و زن‌پدر را دشنام داده ، گفت : بخداى سوگند اگر نمىترسيدم كه در حق پدرم قمر الزمان و برادرم ملك اسعد ، سوء ادب شود ، هرآينه نزد آن پليدك رفته ، سر او را چون سر خادمش از تن جدا ميكردم . پس از آن ملك امجد در غايت خشم از نزد مادر خود ، ملكه بدور بدرآمد . و اما ملكه حيات النفوس از كردار ملك امجد نسبت بخادم آگاه شد . بر او دشنام داد و از براى او حيلت و نيرنگ بدل گرفت و بسبب كشته شدن خادم ، ملول و خشمگين بود . و ملك امجد آن شب را بخشم و قهر بروز آورد و از خواب و خور بىنصيب بود . چون بامداد برآمد ، برادرش ملك اسعد بيرون رفته ، در جاى پدر بر تخت نشست و بعزل و نصب و امر و نهى مشغول شد و بعدل و داد حكمرانى ميكرد . تا هنگام عصر نشسته بود . آنگاه ملكه بدور ، مادر ملك امجد ، پيرزنى را كه از افسون‌گران و نيرنگ بازان روزگار بود ، حاضر آورد و آنچه كه در دل داشت ، به او باز نمود و ورقهء برداشت كه بملك اسعد مراسله نويسد و او را بفريبد . پس نامه‌اى پر از مكر براى او بنوشت و با كلماتى چاپلوسانه ، تنفر خود را از پسرش ، ملك امجد ابراز كرد و گفت كه تنها ملك اسعد ، شايستگى جانشينى ملك قمر الزمان را دارد و او را به قيام بر ضد پدر و برادر برانگيخت . پس از آن ، ملكه بدور ، مكتوب را بمشك اذفر معطّر ساخته و بعجوزش بداد و فرمود كه بملك اسعدش برساند . پس عجوز در حال ، نزد ملك اسعد درآمد . و او بخلوت نشسته بود . عجوز ، ورقه به دو داد و ساعتى بانتظار جواب بايستاد . پس ملك ، مكتوب بخواند و مضمون بدانست . آنگاه ورقه را ببست و در جيب گذاشت و سخت خشمگين شد و بزنان فريب‌كار ، نفرين كرد . پس از آن برخاسته ، عجوز بكشت و سر در گريبان فكرت همىرفت تا نزد مادر خود ، حيات النفوس رسيد . ديد كه ببستر افتاده ، رنجور است و سبب رنجورى ، ماجرائى بود كه از ملك امجد بخادم رفته بود . پس ملك اسعد ، زن‌پدر خود را دشنام داد و نفرين كرد . آنگاه بيرون آمده ،